حكيم ابوالقاسم فردوسى
394
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
گريختن افراسياب از دست هوم هوم چون اين گفتارها شنيد به فراست دريافت كه وى افراسياب است . كمندى كه بر جاى زنار داشت بر دست گرفت و به غار درآمد . افراسياب چون وى را ديد با او درآويخت . پس از اين كه مدتى دراز اين دو به هم زور كردند هوم پيروز شد افراسياب را بر زمين افگند و دستش را بست . شاه برگشته بخت به دو گفت اى مرد با ترس و باك * پرستارِ داننده يزدان پاك چه خواهى ز من ، من كىام در جهان ؟ * نشسته بدين غار با آن دهان هوم گفت : تو آنى كه سراسر جهان پر آوازهء تست تو آنى كه برادرت را كشتى ، با پاك يزدان ستيزگرى كردى و نوذر و سياوش را كشتى . افراسياب چون دانست كه هوم وى را شناخته است ، گريان گفت : در سراسر گيتى كسى را مىشناسى كه گناه نكرده باشد ؟ تقديرم چنين بوده است . بر من ِ بيچارهء درماندهء بلا رسيده رحم كن و ببخش . مرا دست بسته كشان كشان كجا مىبرى ؟ از يزدان بترس كه روز شمار بدين ستم بر تو سخت بگيرد . هوم دلش بر حال او سوخت . كمندى را كه سخت به دستش بسته بود اندكى سُست كرد . افراسياب در لحظهاى مناسب ، ناگهان دستش را از بند رها كرد ، درون دريا جست و ناپديد شد . آمدن كاووس و خسرو نزديك هوم اتفاق را اندكى پس از آن ، گودرز و گيو و چند تن از آزادگان كنار دريا به هوم رسيدند ، و او را نگران و حسرت رسيده يافتند . گودرز حال و سبب تشويش خاطرش را پرسيد . هوم داستان گرفتار شدن افراسياب ، زارى كردن او ، سست كردن بند ، گريختن و به دريا جستن وى را به گودرز گفت . سپهبد بىدرنگ شاه را آگاه كرد . آن دو در دم نزديك هوم آمدند . پارسا مرد آنچه بر او و افراسياب رفته بود باز گفت و گفت اكنون چاره جز اين نيست كه شهريار فرمان دهد گرسيوز را كنار